نفرین عشق

از وقتی عاشق دختر قصاب ده شده بود و قصاب دست رد به سینه اش زده بود هر روز صبح تا شب کوچه پس کوچه های ده را قدم می زد و آواز می خواند. یک روز که از کنار قصابی رد می شد قصاب را دید که روی صندلی دراز کشیده و پاهایش را روی میز گذاشته. چاقوی قصابی جلوی پیشخوان به قلابی آویزان بود. ناپهان فکری به ذهنش خطور کرد. جلوی پیشخوان آمد و چاقو را برداشت. قصاب از خواب پرید، گیج و حیران از در پشتی به داخل خانه اش پرید و از در دیگر وارد کوچه شد و فریاد زد" این دیوونه شده، می خواست منو بکشه ..." وقتی قصاب و چن نفر از مغازه دارای اطراف چوب و چماق به دس به طرف مغازه آمدند، او را دیدند که بیحال روی زمین افتاده و از بازویش خون می چکید. روی دیوار مغازه میشد قلب تیر خورده ای را تشخصیص دار که به طور ناشیانه ای طراحی شده.

بعد ها که داماد قصاب شد و مغازه و خانه به او رسید و صاحب یک پژو و دو دختر به زیبایی مادرشان شد، چند بار سعی کرد با رنگ آن قلب تیر خورده را پاک کند، ولی نتوانست. حتی نقاش هایی که از پایتخت آورد تا آن قلب را پاک کنند هم از انجام این کار عاجز ماندند. یک روز صبح کلنگ را برداشت و دیوار را از بالا تا پایین خراب کرد و معمار را آورد تا دوباره دیوار را بالا ببرد. بعد هم کل دیوار را به رنگ سفید نقاشی کرد، ولی هنوز دست هایش بوی بنزین می داد که قلب تیرخورده دوباره بر روی دیوار ظاهر شد. سال ها بعد وقتی توریست ها از آن ده عبور می کردند، اهالی ده قبری را به آنها نشان می دادند که قلب تیر خورده ای، به سان نفرینی ابدی، روی آن خودنمایی می کرد.

ایدش اینجا از طرفه بود، ولی دلم می خواست به روش خودم بنویسمش:

http://raha850.persianblog.ir/post/77

 

نوشته : ایدیوت در ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳