ای کاش

ایکاش آدمی را توان آن بود که دسته گلی نهد بر سر مزار خویش

ایکاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست

نوشته : ایدیوت در ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٥


وقتی که زندگی مزه شلغم می دهد

دوستی پرسید: چه احساسی داری که به سن دیگو میری؟ کمی فکر کردم و گفتم حساسی مثل مزه شلغم.... بعدا که با خودم فکر کردم دیدم اگر ام آی تی هم گرفته بودم برام چیزی بیش از مزه شلغم نبود. حتی اگه همینجا میموندم هم باز مزه شلغم می داد.
در این جنگل بی انتها میوه هایی هستند که مزه ای متفاوت از شلغم دارند. فقط باید بگردی تا آنها را پیدا کنی.

نوشته : ایدیوت در ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠


ابر انسان

او از هر چیزی ایده آلشو می خواست ونه کمتر، آخه او می خواست ابر انسان بشه. براش زندگی مث این بود که چشاتو ببندی، سرت رو  بندازی جلو، و اونقد بدوی که سرت به سنگ بخوره. براش زندگی مث این بود که بری دریا و از ساحل اونقد شنا کنی که دست و پات از کار بیفته. یا مث اینکه بری کوه و اونقد بالا بری که دیگه نفست بالا نیاد. اگه ایده آل نباشی، هیچچی نیستی مگر اینکه خودت رو فدای دنییایی کنی که توش همه ایده آلن. توش همه ابرانسانن. توش غم و درد نیست، رودخونه، سایه درخت، موسیقی، آدما ببرا رو نوازش می کنن، توقف زمان، یه بهشت، همینجا روی زمین. البته این بهشت قربانی می خاد. باید خون ریخته بشه. و او باید به وقتش حاضر باشه. ابرانسان اشتباه نمیکنه. انسانی که می خاد ابرانسان شه، باید تاوان کوچکترین اشتباهشو با مرگ بده، اینجوریه که معصومیت معنا پیدا میکنه. ناجی هم اگه زنده میموند و به صلیب نمی کشیدنش، روی زمین میموند و گناه می کرد.

نوشته : ایدیوت در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥