هیچ
رقص تاس ها
قدمی بر ماسه های داغ
با پای عریان
به سان ف.ا.ح.ش.ه ای
که هنگام در آمیختن با هر مردی
لحظه ای چنان عاشق می شد او را
که دیرپای ترین دلدادگان دنیا
عشقبازی او را حسد می ورزیدند
یا قماربازی
که با همه هستیش بر بوته اقبال
فارغ از هر شادی و غم
به زیبایی رقص تاس ها می اندیشید
نفرین عشق
از وقتی عاشق دختر قصاب ده شده بود و قصاب دست رد به سینه اش زده بود هر روز صبح تا شب کوچه پس کوچه های ده را قدم می زد و آواز می خواند. یک روز که از کنار قصابی رد می شد قصاب را دید که روی صندلی دراز کشیده و پاهایش را روی میز گذاشته. چاقوی قصابی جلوی پیشخوان به قلابی آویزان بود. ناپهان فکری به ذهنش خطور کرد. جلوی پیشخوان آمد و چاقو را برداشت. قصاب از خواب پرید، گیج و حیران از در پشتی به داخل خانه اش پرید و از در دیگر وارد کوچه شد و فریاد زد" این دیوونه شده، می خواست منو بکشه ..." وقتی قصاب و چن نفر از مغازه دارای اطراف چوب و چماق به دس به طرف مغازه آمدند، او را دیدند که بیحال روی زمین افتاده و از بازویش خون می چکید. روی دیوار مغازه میشد قلب تیر خورده ای را تشخصیص دار که به طور ناشیانه ای طراحی شده.
بعد ها که داماد قصاب شد و مغازه و خانه به او رسید و صاحب یک پژو و دو دختر به زیبایی مادرشان شد، چند بار سعی کرد با رنگ آن قلب تیر خورده را پاک کند، ولی نتوانست. حتی نقاش هایی که از پایتخت آورد تا آن قلب را پاک کنند هم از انجام این کار عاجز ماندند. یک روز صبح کلنگ را برداشت و دیوار را از بالا تا پایین خراب کرد و معمار را آورد تا دوباره دیوار را بالا ببرد. بعد هم کل دیوار را به رنگ سفید نقاشی کرد، ولی هنوز دست هایش بوی بنزین می داد که قلب تیرخورده دوباره بر روی دیوار ظاهر شد. سال ها بعد وقتی توریست ها از آن ده عبور می کردند، اهالی ده قبری را به آنها نشان می دادند که قلب تیر خورده ای، به سان نفرینی ابدی، روی آن خودنمایی می کرد.
ایدش اینجا از طرفه بود، ولی دلم می خواست به روش خودم بنویسمش:
http://raha850.persianblog.ir/post/77
عاشق پیشه یا هوسران؟
عاشق پیشه یا هوسران؟
پ.ن. "هوس" یعنی س.ک.س یک شبه. در مقابل "عشق" یعنی دو نفر با هم چندین ماه یا چندین سال (به طور مرتب، و فقط با همدیگه) س.ک.س داشته باشن تا وقتی یکیشون بمیره یا خیانت کنه (با یکی دیگه س.ک.س داشته باشه)
پ.ن. واقعا دیگه بیشتر ازین نمی شد وارد جزییات شد ...
پ.ن. نمی تونم با قطعیت جواب بدم هوسران ...
پ.ن اه اه چه پستی گذاشتم به مناسبت عاشورا
هر چیز دیگر
"کار" پندار هدفمندی ست، "س.ک.س" پندار جاودانگی
پ.ن. یه چن تا عکس که تو این تعطیلی ها از ولایتمون گرفتم:
پ.ن.٢ بد افتادم رو دور عکس، دوربین دستمه از هر چی می بینم عکس می گیرم :))
مای وری وری دیر "ویلسون" (دیشب دوباره کست اوی می دیدم)
داستان زندگی
یک روز که داشتم به خانه یکی از دوستانم می رفتم در راه پاکت نامه بدون آدرسی روی کف پیاده رو پیدا کردم. با تعجب پاکت را برداشتم و در جیبم گذاشتم. پس از بازگشت از خانه دوستم، وقتی موقع در آوردن پالتو متوجه وجود پاکت در جیبم شدم، با دقت آن را ورنداز کردم و وقتی هیچ اثری از گیرنده یا آدرس ندیدم حس کنجکاوی ام بر من غلبه کرد و آن را باز کردم. داخل پاکت یک داستان بود و یک یادداشت کوتاه. شروع به خواندن داستان کردم: روزی پسرک ماهیگیری در کنار یک برکه زندگی می کرد که چند ماهی نقره ای در آن زندگی می کردند. ماهیگیر هر روز صبح تا شب در کنار برکه می نشت و تمام آرزویش این بود که روزی یکی از ماهی های نقره ای را شکار کند وبه عنوان هدیه برای دختری که دوست می داشت ببرد تا ازین راه دلش را بدست آورد. یک روز یکی از ماهی های نقره ای که از همه پیرتر و جاافتاده تر بود، بقیه را به دور خودش جمع کرد و چنین گفت: وقتی من جوان بودم در رودخانه ای زندگی می کردم که کف آن مروارید هایی داشت که همانند آنها هیچ کجا پیدا نمی شد. یک روز که شاهزاده به همراه هزار سوار و هزار ... هنوز داری می خونی؟؟!! احساس می کنم که زندگی اکثر ماها یه چیزی تو مایه های همین داستانایی که ازینور میجهند به اونور و آخرش همه چی ناتمام رها میشه.
لینکای مرتبط: ویارهای پسری آبستن، زندگی داستانیه که تو داری روایتش می کنی
ملیندا و ملیندا
پیانیست: از زندگیت چی می خوای؟
ملیندا: می خوام که "بخوام زندگی کنم"
پیانیست: همه می خوان که زندگی کنن ...
پ.ن.
سرم رو رو زانوهاش گذاشته بودم ... داشت مو ها مو نوازش می کرد ... از خواب پریدم ... گیج بودم نمی دونستم کجام ... دور تا دور اتاق رو نگاه کردم ولی مادرم اونجا نبود ... ... با تمام وجود می خواستم سرم رو رو زانوهاش بذارم ولی نبود ... وقتی ازم می پرسیدن ... دلتنگ نمیشی ... بدون تامل انکار می کردم ... "دلتنگی" چیه ... این قصه ها مال آدمای "خرافاتیه" ... یک روز می خواستیم "عشق" و "خانواده" و "آب و گل" و این چیزهای قرون وسطی یی رو انکار کنیم ... روزی به قول ژید "خانواده" را نهادی می انگاشتیم که مذاهب و همه انگل های دیگر در آن رشد و نمو می کردند و اگر از سر راه برش می داشتی دنیا گلستان می شد... روزی می خواستیم "عشق" از فرهنگ لغات حذف کنیم و بجایش از مترادف علمی آن "سکس" استفاده کنیم ... روزی "وطن" آب و گلی بود که پایتدر آن گیر بود و چون می گسستی تا بی نهایت پرواز می کردی ... باید پذیرفت "ما انسانیم" ... خوب یا بد ما را از ذات خود رهایی نیست
مگر محمود چه کم از آبراهام لینکلن دارد؟؟!!
در باب "معرفی"
اهل ایرانم
روزگارم بد نیست
نان خشکی دارم، کارت سوختی، سر سوزن اورانیومی
در باب "ایراد از چشمای خودته، عروس به این خوشگلی"
من نمی دانم
که چرا می گویند: انیشتین انسان باهوشیست،
اسکارلت جوهانسون زیباست
و چرا محبوب دل آدمیان بن لادن نیست.
مگر محمود چه کم از آبراهام لینکلن دارد؟؟!!
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
اصلا واژه را باید شست (اصلا من این واژگان را نمی خواهم)
در باب "اینکارا به تو نیمده"
کار ما نیست شناسایی و دانایی و حکم فرمایی
کار ما شاید این است
ز ولیعصر به میدان امام
پی ماشین احمدی نژاد بدویم
در باب "آسمان مال من است"
چه اهمیت دارد گه گاه اگر
صابخونه مرا بیرون اندازد ...
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره، عشق، هوا، فکر، زمین مال من است.
ممکن است ما سهراب را همانقدر دوست داسته باشیم که نیما را، شاملو را، فروغ را، اخوان را و جلال را. ولی چه بخواهیم و چه نخواهیم اشعار سهراب برای صاحبان قدرت حکم کبریت بیخطر را دارد همانطور که "دست هایم را در باغچه میکارم" فروغ حکم کوکتل مولوتف را دارد. بهیچ وجه توهینی در کار نیست ولی بسیارجالب است که صدا وسیمایی که قرن تا قرن نامی از فروغ یا شاملو نمی برد، هرگز تاریخ تولد سهراب را فرموش نمی کند و "چشم ها را باید شست" را به عنوان هدیه به شنوندگان تقدیم می کند.
مثال نزدیکتر این موضوع محسن نامجو است که به نظر من لقب "بیخطرترین طغیانگر تاریخ موسیقی جهان" کاملا شایسته این نابغه موسیقی است و من فکر نمی کنم شخص دیگری را بتوان مثال زد که این همه محبوب شنوندگان "روشنفکرنما"!! باشد و در همان حال به ندرت در اجرای کنسرت هایش با مشکل مواجه شود (البته قضیه اخراجش از دانشگاه را می دانم). منظورم این است که عمدی وجود دارد که جوشن کبیربخوان نیست، بجای اینکه جذب شاملو یا فروغ شود، همین سهراب بیخطر را بخواند که می گوید:
در باب "سنگ قبر" (اینو اصلن دست هم نزدم بهش من)
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
تصور کن
تصور کن بهشت اون بالا ها نیست، همینجاست
اگر سعی کنی کار آسونیه
تصور کن اون پایین جهنمی نیست
بالای سر ما فقط آسمونه
تصور کن همه مردم
برای امروز زندگی می کنن
تصور کن هیچ کشوری وجود نداره
کار زیاد سختی نیست
چیزی نیست که یرای اون آدمکشی کنیم یا بمیریم
و مذهب ها و فرقه ها هم وجود نداره
تصور کن مردمی رو
که در صلح زندگی می کنن
ممکنه فکر کنی من خیالپردازم
ولی من تنها نیستم
امیدوارم روزی به ما بپیوندی
و جهان یکپارچه بشه
تصور کن مال و اموال وجود نداره
فکر نمی کنم بتونی
نه حرص و طمع داریم و نه گرسنگی
انسان ها برادرند
تصور کن همه مردم
کل دنیا رو به اشتراک بذارن
ممکنه فکر کنی من خیالپردازم
ولی من تنها نیستم
امیدوارم روزی به ما بپیوندی
و جهان یکپارچه بشه
در سال 1971 و در طول جنگ سرد، اروپا و آمریکا در اوج ضدیت با کمونیسم بودن و دیکتاتوری وحشیانه استالین و وضعیت اسفبار مردم در شوروی و چین و آلمان شذقی و سایر کشور های کمونیستی هر نوع افکار چپگرایانه را در غرب خشکانیده بود. با این وجود وقتی جان لنون "تصور کن" رو بیرون داد، در طی چند روز در انگلیس و آمریکا به پرفروش ترین ها تبدیل شدن.
اجرای یک "ترانه کمونیستی" توسط "یک میلیاردر" شدیدا مورد تمسخر رسانه ها قرار گرفت و مذهبی ها هم طبق معمول به شیوه خودشون این ترانه رو پاکسازی کردن و جمله "مذهبی وجود نداره" رو به "فقط یک مذهب وجود داره" تغییر دادن. خیلی ها هم گفتن ترانه مضمون زیبایی داره ولی ایده آل گرایانست و در جهان واقع نمیتونه به نتیجه ای بهتر از استالین ختم بشه. ولی همه این بحثه نتونست مانع بشه که درهر گوشه ای از دنیا مردم این ترانه رو زمزمه می کردن. تقریبا به هر زبان زنده دنیا، خواننده محبوبی این ترانه رو با اندکی تغییرات اجرا کرد (نمونه فارسی رو سیاوش قمیشی به همین نام اجرا کرده). با وجود اینکه اینکه مردم در همه کشورهای دنیا همواره در بمباران احساسات نژادپرستانه ملی و مذهبی قرار دارن، ولی همچنین ترانه هایی می تونه برای لحظاتی به لایه های عمیق تر نفوذ کنه و … ممکنه تحقق این آرزوها در عمل به استلین یا مایو یا کاسترو خم شه، ولی هیچ کدوم ازینا باعث نمیشه که آدم آرزوهای دیرینش رو فراموش کنه.
من شخصا اجرای جوان بایز ازین ترانه رو به اجرای جان لنون ترجیح می دم.
حقیقت و رویا
الان که دارم این متنو مینویسم مست خرابم که کج و راست میشم راه میرم و ساندترک "فارست گامپ" داره با صدای بلن اجرا میشه…
اشکان داره همین دوشنبه داره میره سوید(توی اروپااااااااااااااااااااااااااااااااااااا). من وبهزاد، مامان و بابا و بهار و دک کردیم برن جمشیدیه، به اندازه یه پادگان پسر رو دعوت کردیم بیان خونه و تا خرخره خوردیم. الان که دارم اینا رو می نویسم جوان بایز داره "بلوین این د رین" رو می خونه، ببخشید دیگه مستی و … به جز شعره بقیشش رو در حال مستی سرودم
چن هفته پیش "رزهای صورتی قاهره" وودی آلن رو میدیدم. سیسیلیا بین تام بکستر رویاهاش و جیل شفرد لوس آنجلسی که خیلی پولداره باید یکی رو انتخاب کنه و آخرش، مثل هر آدم بالغ دیگه ای، بین حقیقت و رویا، حقیقت رو انتخاب میکنه، و حقیقت هم مثل همیشه، قالش میذاره و تنهایی میره لوس آنجلس (تام بکستر شخصیت رمانتیک یه فیلمه که پاشو از پردهمیذاره بیرون و عاشق سیسیلیا میشه، جیل شفرد بازیگر پولدار و لوس آنجلسی و کلاوینت نواز این نقشه). اگه من بودم تام بکستر رویایی رو (که پولهاش از جنس پول هاییه که تو فیلم ها بکار میره و تو هیچ کافه ای قبول نمی کنن) به جیل شفرد حقیقی ترجیح می دادم. این شعره رو بهار 85 بعد از دیدن "داگ دی افترنون" سرودم (سراییدم) فک کنم قبلنم یه بار تو این وبلاگ گذاشته باشم، مهم نیس، مستیه و هزار و یک دردسر… جنگ حقیقت و خیال: (امیدوارم تو این حال و احوال زیاد سوتی نداده باشم…)
او هنوز گریه می کرد
پرده های خیال پایین می آمدند
و چراغ های حقیقت روشن می شدند
نه ترحمی
نه دشنامی
نه حتی نگاهی
بازی تمام شده بود
اما او هنوز گریه می کرد
اولی اشک بود
دومی خون بود
و این زندگی بود...
و ما پرده های تیرگی را بر روی چشمانمان کشیدیم
و چراغ های تاریکی را در قلب هایمان بر افروختیم کردیم
حالا اولی زلالی آب بود
دومی سرخی شراب
و بازی تمام شده بود
...
اما او هنوز گریه می کرد...
پ.ن. ساعت ۱۱ اینا دیدم مامانم داره صدام میزنه که پاشو شامتو بخور تا الکل معدتو سوراخ نکرده... الان که متنی که نوشتمو نگاه میکردم بدکم هم نیست آقای کی به کیه شما نمی خواد زیاد نگران باشین من الان هوشیارم و همه چی پریده و آهنگ سویت هوم آلاباما اجرا میشه و شهر هم در امن و امانه.
رز های صورتی قاهره داستان سیسیلیا زن جوانی در نیوجرسی است که چون زندگی حقیقی نمی تواند او را ارضا کند دست به دامان رویا می شود (به نظر من وبلاگ نویسی یک نمونه ازجنگ حقیقت و رویا و فرار از زندگی واقعی است). او بارها و بارها فیلمی را که به تازگی در نیوجرسی اکران شده می بیند تا اینکه روزی تام باکستر یکی از شخصیت های فیلم عاشق او می شود و پا از پرده سینما بیرون می گذارد و با هم فرار می کنند. ولی مشکل این است که تام باکستر یک شخصیت مجازی است و پولهایش فقط در فیلم های سینمایی اعتبار دارند و نه در زندگی واقعی. جیل شفرد (بازیگر حقیقی نقش تام باکستر) به نیوجرسی می آید و سیسیلیا را می فریبد تا سیسیلیا تام را رها کند و تام هم دوباره نا امیدانه قدم به زندگی یکنواخت مجازی که در پشت پرده سینما جریان دارد (و دیالوگ های کلیشه ای) می گذارد و غایله خاتمه پیدا می کند. در انتهای فیلم جیل شفرد به محض اینکه اطمینان پیدامی کند تام باکستر به پشت پرده برگشته و سالن نیوجرسی دوباره نمایش خود را آغاز کرده به لوس آنجلس بر می گردد و مطابق معمول جهان واقعی سیسیلیا را می فریب می دهد.
من که اکثر فیلم های وودی آلن را دیده ایم این فیلم را شاهکاری در ستایش جهان رویایی که در همه ما وجود دارد و نکوهشی بر جهان واقعی که ما در آن زندگی می کنیم می دانم.
